مینای شهر خاموش

دلنوشته ها!

70.

همیشه اینساید اوت آدما برام جالب بوده، مقایسه اینکه در درون و وقتی می‎شناسیشون چطورن و ار بیرون چطور، از همه بیشتر محیط زندگیشون جذبم می‎کنه، اینی که اتاقشون چه شکلیه، چی رو میز گذاشتن که همیشه جلو چشمشون باشه، چه کتابی کنار تختشونه، چی به دیوارها زدن، اتاق رو چطور چیدن و ...

همیشه هیجان دیدن محیط های جدید رو داشتم، کلا اتفاق خوبیه، اینکه برم اتاق دوستی که حتی زیاد نمی‎شناسمش و ببینم چی دور و برش گذاشته..

اولین باری که سرف کردم، خونه دوستی رفتیم که هنوز هم به خونه‎اش فکر می‎کنم تعجب می‎کنم! یه خونه با دکوراسیون عالی، همه چیز کاملا متناسب با هم، و پر از چیزهایی که فکرش رو هم نمی‎کردم، از حیوون خونگیش گرفته که مار بود تا سازی که می‎زد، کتابی که می‎خوند و تابلوهای روی دیوار ...

بهترین اتاقی که محصورم کرد اتاق م عزیز بود، خونشون مهمونی بود و منم دعوت، آخر شب نشسته بودیم به آواز خوندن و آهنگ زدن که سردم شد، رفتم بالا از تو اتاقش پالتوم رو بردارم، تو اتاقش رفتن همان و ساعت‎ها اونجا موندم همان.. کلی کتاب خوب داشت تو کتابخونش، کلی خاطره بازی کرده بود، همه کادوهایی که گرفته‎ بود از دوست و آشنا و فامیل رو نگه داشته‎ بود، دو قفسه پر، از فنر رنگی بچگی‎هاش تا ماشین و لیوان و تابلو و .. و از همه فوق العاده‎تر وقتی بود که اومد و همه رو توضیح داد برام، که داستانشون هر کدوم چیه..

این بار که رفتم خونه پدری بر خلاف همیشه وقت زیادی داشتم برای خلوت کردن با خودم، ساعت‎ها همه اتاقم رو مرور کردم، خاطرات پشت هر شی، و این فکر به سرم زد که چقدر تغییر کردم و چقدر نه، که اگه الان همونجا بودم چی رو می‎گذاشتم بمونه و چی رو دور می‎ریختم..

 

 

پی‎نوشت: خونه الانم سرک کشیدن نداره، چون یه همخونه به شدت شلخته دارم که همه فلسفه اینساد اوت رو به باد داده.. ;)

پی‎نوشت2: عاشق مامانم هستم، با اینکه هیچ کدوم از بچه‎هاش دیگه خونه نیستن اتاق‎ها رو تغییر نداده و مثل قبل نگه داشته.. :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 تیر1393ساعت 17:39  توسط میناش  | 

69.

-همینطوره

+چی همینطوره؟

-نمی دونم ولی قطعا همین طوره.

+:دی

-دروغ میگم؟!!

+نه، چه حرفیه؟ کاملا درسته.

-د منم همینو بهش میگم

+پس چرا قبول نمی کنه آخه؟

-بس که لجباز و یه دنده ست..

+لجباز ولی خوبه ;)

-چرا خوبه؟

+خنگولیه مهربانانه ست بعضا!

-کله شقه..

+کله شقم خوبه :)

-بلی

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت 0:9  توسط میناش  | 

68.

امروز کلی یاد این دیالوگ شب یلدا افتادم، که پریا به حامد گفت: "زخم‎های آدم سرمایه است حامد، سرمایه‎ات رو با این و اون تقسیم نکن، داد نکش، هوار نکش، آروم و بی‎صدا همه چیز رو تحمل کن.." و فکر کردم من داد نمی‎زنم دردهامو.. اگه مسئله ی پیش پا افتاده‎ای باشه می‎گم وگرنه همشو می‎ریزم تو خودم.. تا وقتی که یه روز آفتابی یهو قاطی می‎کنم، می‎برم.. و همه نمی‎فهمنم، که فکر می‎کنن حالا مگه چی شده که اینجوری شدی.. معمولا راه حلم موندنه، و جنگیدن، حل کردن.. ولی این بار دارم فرار می‎کنم، با بیشترین سرعتی که می‎تونم، به دورترین جایی که بلدم، به منطقه امنم.. و داشتم فکر می‎کردم اونجا بهش فکر می‎کنم، اونجا راه حلی پیدا می‎کنم، ولی دیدم دلم نمی‎خواد حتی بهش فکر کنم.. می‎خوام برم و به پشت سرم هم نگاه نکنم.. برم.. و بعد یه روز که حالم خوب شده بود برگردم.. بیام بشینم وسط همه این چیزایی که اینجا اذیتم می‎کنه و سعی کنم حلشون کنم، باهاشون کنار بیام.. ولی تا اون روز خاموش می‎کنم حتی فکر کردن بهشون رو.. 

امروز دلم می‎خواست با یکی حرف بزنم همش.. نمی‎دونم، خیلی وقتا فکر می‎کنم صحبت کردن باعث آرامش میشه، با اینکه نتونه چیزی از اون مسئله رو حل کنه،با اینکه چیز خاصی نگی حتی، ولی همین که با صدای بلند بهش فکر کنی حس خوبیه نهایتا.. کسی این نزدیکیا نیست ولی..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 15:27  توسط میناش  | 

67.

بعضی جاهای خالی رو نمیشه با هیچی پر کرد و این خیلی حس بدیه.. همیشه فکر می‎کردم یه روزی تموم میشه، این فکره که اگه فلانی هنوز زنده بود، که اگه بابام، که اگه مامانم زنده بود چه حالی داشت، چه حالی داشتم.. فکر می‎کردم آدما می‎تونن به راحتی خودشون رو تطبیق بدن، نه اونقدر راحت که بعد از یه ماه و دو ماه حل بشه.. ولی قابل حل بود به نظرم.. ولی حالا می‎بینم بعضی جاهای خالی میان که بمونن، و تا همیشه می‎مونن.. یه ساعت، یه روز، به هفته دیده نمیشن، ولی دقیق که نگاه می‎کنی می‎بینی اندازه یه آدم، اون گوشه قلبت یه جای خالی هست، که هیچ جوری پر نمیشه، قرار نیست پر بشه هیچ وقت.. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 0:20  توسط میناش  | 

66. از جمله بی‎خوابی‎ها و گردگیری‎ها

وقتی در مورد نمود احساساتم روی بدنم فکر کردم 2 نمونه بیشتر پیدا نکردم ولی به حدی قوی بودن که با تصور کردنشون هم همون احساس بهم دست میده!
وقتی غیر منتظره ناراحت میشم ناراحتی از چونم شروع میشه و به بقیه صورت و وجودم سرایت می کنه! و وقتی می‎ترسم و احساس ناامنی شدید می‎کنم، همه‎ی قفسه سینم خالی می‎شه، اینقدری که تنهاییم رو از درون حس می‎کنم!
ولی چرا وقتی خوشحالم بدنم هیچ احساس خاص و متفاوتی نداره؟ چرا اینطوریه؟
 

تم يومجي، اين د مود فور لاو. هر بار من‎ رو به وجد مي‎آره .
Yumeji's theme , in the mood for love
اگه نشنيدين، گوش كنيد.
 

از ته نوشته‎های درفت ایمیلم اینارو پیدا کردم! هردو مال خیلی وقت پیشه ولی هردو هنوز در موردم صادقه! بعضی چیزام عوض نمیشن انگار!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 2:55  توسط میناش  | 

65.

امروز با یه دوستی صحبت می‎کردم، باز یادم افتاد چی‎ها که تو لپ‎تابم نبود که دیگه ندارمشون.. کلی خاطره که دیگه نمیشه مرورشون کنم.. و این غمگینه.. هرچقدر هم که مهم به نظر نیاد.. از عکس‎های دو نفره قدیمی که فکر می‎کردم ذره‎ای برام مهم نیستن و با دیدنشون فقط غم بود که می‎اومد گرفته تا یه سری فایل از انجمن که می‎دونم فقط خودم بودم که داشتمشون و دوسشون داشتم!! پوستر همه مراسم ها.. اوه اوه.. اون مرام‎نامه هه که کلی روش وقت گذاشتیم و باعث کلی جنجال شد که دردسر می‎شه و چرا دارین انجمن رو بابت این کارا به خطر میندازین.. بیانیه‎ها.. صدای شعر خوندن بچه‎ها.. اونایی که دوستم نیستن حتی.. یا هستن و دیگه نیستن که ببینمشون، چه برسه به اینکه برام شعر بخونن.. دلم آرام گیرد به یاد خدای اول سخنرانی‎ها.. عکسای مراسم‎هایی که هیشکی ندارشون.. نقاشی‎های عجیب دوست غریبه‎ام.. و دارم فکر می‎کنم چقدر خاطره‎باز شدم، که قبلا اینطوری نبودم.. و شاید به خاطر اینه که قبلا خاطرات غیر قابل دسترس نداشتم هیچی.. ولی حالا کلی آدم و اتفاق و خاطره هست که فقط تو ذهنم مونده، که حتی کسی برای مرورشون وجود نداره...

یاد روزایی افتادم که اون اتفاقا افتاد و اینکه به هیچ وجه فکرشم نمی‎کردم یه روزی برسه که تهش اینجوری باشه.. دوستی‎هایی که نیستن، عمری که گذشت و هیچ اثری ازش نمونده هیچ جایی.. که اگه اینارو ننویسم حتی ممکنه یه روزی خودم یادم بره، باور نکنم که بودن اون روزا.. اصلا همینه که الان خودم رو حبس کردم تو خونه که درسم رو بخونم، که مجبور نشم برم آبادان، وسط اون همه خاطره‎ی مرده.. وسط اون محیط غریبه‎ی آشنا.. وای واژه.. همه اون شب نخوابی‎ها.. همه اون بحث ها و کمیته نظارت بر نشریات و دوستی‎ها و دوست نبودن‎هایی که پیش اومد.. خورده مقاله‎هایی که چاپ شد و نشد..

دلم بعضی وقتا تنگ میشه، برای خود بی‎پروام.. برای بی‎ملاحضه بودن‎هام، برای نترس بودنم از رو خریت..

و حالا، بعد از همه اتفاقایی که افتاده، می‎بینم که اون بخش از من رفته انگار، قاطی همون خاطرات، قاطی فایل‎های لپ تابم که دیگه ندارمشون منم رفتم، که خاطره بشم، تو ذهن هیچ کسی.. دلم برای خود بی‎تجربه سر به هوام تنگ شد.. :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 12:44  توسط میناش  | 

64.

بارها و بارها نه تنها این رو شنیدم، بلکه تجربه‎اش کردم! اینکه نکرده پشیمون بدتر از کرده پشیمونه! بارها فکر اینکه اگه فلان کار رو می‎کردم الان حال بهتری داشتم رو حس کردم! و همیشه این معادله وقتی به احساساتم می‎رسه سخت و پیچیده میشه برام! اینکه نمی‎دونم کدوم قسمت از احساسم رو می‎تونم الویت قرار بدم! که نمی‎دونم می‎تونم دوستیم رو با کسی که اینقدر برام مهمه به خطر بندازم که بهش بگم دوسش دارم یا نه! که نمی‎تونم راه درست رو پیدا کنم وقتی قراره با یه آدم محتاط‎تر و دگر‎دوست‎تر از خودم رو‎به‎رو بشم! که نمی‎دونم بهتر نیست بذارم این بار رو اون خودخواه باشه؟ که بذارم حرف اونی باشه که نمی‎خواد بیشتر از این دو تا دوست خوب باشیم.. و اینجا باز همه اون اگر و اماها دوباره شروع میشه! که خب اگه اونم همین فکرها رو بکنه با خودش چی؟ که اگه اونم گیر افتاده باشه مثل من چی؟ و این دور باطل همین طور ادامه داره! که نمی‎تونم آخرش رو ببینم.. این روزها توی یه برزخ تلخم. و این تنهایی من رو دیوونه می‎کنه یه روزی، کرده شاید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 3:31  توسط میناش  | 

63.

یه دوست سخت پیدا کردم. دلم برای دوست سخت داشتن تنگ شده بود! اینکه همه انرژیم رو باید بذارم تا من رو اونجور که هستم ببینه نه اون کلیشه ای که از من ساخته تو نگاه اول، اینکه همه روز رو فکر کنم که فردا که دارم میبینمش باید چی بگم که صحبت هامون جریان داشته باشه، که یخ نکنه بینمون، که خوش بگذره. حس پروانه ای توی قلبم، یه پروانه بازیگوش :)

+ نوشته شده در  شنبه 30 فروردین1393ساعت 2:1  توسط میناش  | 

62.

شادی یعنی دیدن فیلم مدرسه مخملباف! اینکه چطور یه پدر حاضره به بچه‎هاش اجازه بده که راه خودشون رو برن، که بذاره خلاف جهت آب شنا کنن و حتی کمکشون کنه. به شدت تحت تاثیر شیوه‎ای که برای زندگی انتخاب کردن قرار گرفتم، جدا از سبک فیلم‎سازی مخملباف که کلا مورد علاقه‎ام نبوده هیچ وقت، اینکه به دختر بزرگش اجازه بده توی 14 سالگی مدرسه رو ول کنه و حتی بعد از یه مدت به دختر 8-9 سالش اجازه بده مدرسه نره، اینی که اینقدری یک نفر زندگی رو فهمیده باشه، که بدونه همش بکن و نکن نیست، که به عنوان یه پدر بذاره بچه هاش راهی رو برن که حداقل توی همون نزدیکی‎ها هیچ آدم موفقی نرفته ولی بدونه راه درست همونه، باعث شد دو ساعتی که فیلم رو می‎دیدم همواره متعجب باشم.

خیلی سخت، توی لحظات کمی از زندگیم در خودم مادر شدن رو دیدم، جدا از ترسی که همه اون مواقع همراهم بوده، اغلب نمی‎تونم خودم رو در جایگاهی بذارم که ببینم قبول کردم بچه‎دار بشم، مادر فرزندی باشم که زندگیش از منه. ولی امشب همش به این فکر کردم که من اینطور مادری باید باشم! باید اگر روزی مادر بودم بتونم زندگی رو به بچه‎ام یاد بدم، بتونم زنده بودن رو نشونش بدم. و فکر کردم چه راه درازی باید باشه، برای خود من، که زندگی کنم، برای منی که فکر می‎کنم تقریبا همه تصمیمات بزرگ زندگیم تصمیمات درستی نبودن (حتی اگه نخوام بگم غلط بودن!) که تقریبا همیشه حس خوب زندگی کردن رو در چیز متفاوتی از اینکه می‎گذرونم دیدم و می‎بینم، که فکر می‎کنم باید راهی رو پیدا کنم که در کنار این روزمرگی که خودم رو دچارش کردم، در کنار این لحظات تکراری که ساختم، زندگی رو هم بچشم، چه سخت خواهد بود که بتونم راه راحت‎تری، از اینکه خودم دارم میرم رو به بچه‏ام یاد بدم! و چه مسئولیتی که باید بتونم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 2:40  توسط میناش  | 

61.

بیشتر از هر وقتی حس روزمرگی می‏کنم و این رو یکی دو هفته پیش متوجه شدم، موقعی که توی یه روز دو تا مهمونی فوق‎العاده رفتم. اون شب بر خلاف روند معمولی این روزهام اینقدر اتفاقات جالب و جدیدی افتاد که بعد از هر کدوم می‎گفتم این کار رو هم برای اولین بار انجام دادم، اینقدر که یاد مگس یه دقیقه‎ای افتادم. اون شب فهمیدم خیلی وقت بود کار جدیدی نکرده بودم، خیلی وقت بودم خود غافلگیر‎ شده‎ام رو ندیده بودم! به این فکر می‎کنم چطور می‎شه از این روند روزمره و خاکستریم در بیام، چطور می‎تونم همه چیز رو متحول کنم! و تقریبا جوابی پیدا نمی‎کنم، هر چیزی که به ذهنم می‎رسیده رو قبلا امتحان کردم! بس که کلا آدم حوصله سر رفته‎ای هستم، طوری که توی حالت معمولی باید یه اتفاق بهتر از عادی بیفته که احساس کنم اوقات خوبی رو دارم تجربه می‎کنم و همیشه به این فکر می‎کنم که یعنی حالا چی کار کنم؟ کافیه فیلمی که دارم ازش به شدت لذت می‎برم تموم شه، یا خوندن کتابی که دستمه؛ فقط چند لحظه طول می‎کشه تا فکر کنم که یعنی الان چی کار کنم پس؟!

الان این سواله داره بیشتر از هر وقت دیگه‎ای خودنمایی می‎کنه! حالا چی کار کنم؟ کلا چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1392ساعت 19:22  توسط میناش  | 

مطالب قدیمی‌تر