مینای شهر خاموش

دلنوشته ها!

75.اکنون منم زنی تنها، در آستانه فصلی سرد..

 تا اونجا که یادم میاد جزو پر جنب و جوش‎ترین بچه‎هایی بودم که دیدم.. همیشه در حال پریدن و دویدن و شلوغ کاری بودم و خب مواقعی که محیط هم این همه جنب و جوش رو تاب می‎آورد انرژی و حرارتم بیشتر می‎شد، جایی مثل شهربازی.. وسط اون همه شلوغی و جنب و جوش کسی مشکلی نداشت اگه از همیشه بیشتر می‎پریدم، که حتی یه دقیقه یه جا بند نمی‎شدم، که مدام در رفت و آمد بودم.. می‎رفتم و می‎اومدم.. هیجان زده بالا پایین می‎پریدم و از لحظات خوبی که تو شهربازی داشتم استفاده می‎کردم، موقع برگشت جلوی صف دوستان و خونواده رو به در پارکینگ می‎رفتم.. نرده‎های رنگی شهربازی رو هنوز دوست دارم.. نرده ها رو گرفتم و شروع کردم به راه رفتن رو نرده‎ها.. نرده‎هایی که عمودی از کادر خارج نمی‎شدن و یه حلال بزرگ رو بوجود آورده بودن.. همین طوری ادامه دادم به رفتن، اونقدری که حس کردم نرده سواری کافیه، از نرده‎ها پریدم پایین.. اطرافم رو نگاه کردم ولی هیچ کسی رو ندیدم، نه فقط دوستا و خونواده‎ام، که هیچ کسی نبود.. ناباورانه اطرافم رو نگاه می‎کردم و هر لحظه از ترس بیشتری لبریز می‎شدم، ترسی که می‎گفت تنها موندم و این تنهایی همین طور کش می‎اومد.. با اینکه فقط همین یه بار گم شدن رو تجربه کردم باز هم به شدت برام ترسناک بود، جدا شدن از کسایی که می‎دونستم با بودنشون برام امنیت و آرامش رو میارن..

روزهاست دارم فکر می‎کنم، به این گم شدنم تو لحظه‎ها.. و روزهایی رو دارم معکوس می‎شمرم، که می‎گه داره بیست و پنج سالم می‎شه.. که دیگه تقریبا رسیدم به اونجا که باید راه رو پیدا کرده بودم تا حالا، باید راه رو بلد می‎بودم.. و ناباورانه دارم نگاه می‎کنم، به راهی که اومدم و به راهی که پیش رومه و می‎تونم برم، و فکر می‎کنم چقدر کندتر و متفاوت از اونچه تو پنج سالگی می‎نمود رفتم..

 

 

پس نوشت: این متن رو حدودا دو هفته پیش نوشتم، نمی‎دونم دنبال چی بودم، ولی انگار باید یه چیز دیگه هم پیدا می‎کردم که به این متن اضافه کنم، که خب پیدا نکردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 17:10  توسط میناش  | 

74.

هیچ‎وقت نمی‎تونم رفتن آدم‎ها رو پیش‎بینی کنم، حتی متوجه نمی‎شم که دارن ترکم می‎کنن، جدا از اینکه رابطه در چه سطحی باشه و یا اینکه چطور پیش رفته باشه، اون لحظه‎ای که رابطه از سمت طرف مقابلم تموم می‎شه رو متوجه نمی‎شم، متوجه مشکلات می‎شم، ولی همیشه فکر می‎کنم قابل حل باشن، فکر می‎کنم اونچه داریم باارزش‎تره، دوست داشتن می‎تونه همه چیز رو حل کنه.

یادته روزی که بهت گفتم با تو دوست داشتن کافی نبوده؟ فکر کنم دارم هنوز از خودم دفاع می‎کنم در مقابل حرفی که بهت زدم.. هر روز و با همه دارم سعی می‎کنم به خودم ثابت کنم دوست داشتن می‎تونه کافی باشه، بودن آدمها اهمیت داره و بقیه چیزها رو میشه حل کرد، هرچقدر هم عجیب، هرچقدر هم دردناک، هرچقدر هم دوست نداشتنی...

امشب داشتم فکر می‎کردم ازت بپرسم.. که از کی تصمیم گرفتی نباشی؟ از کی خواستی که نباشی؟ و می‎دونی، بعد از کلی کلنجار رفتن تو ذهنم متوجه شدم که از همون روزی که گفتی ترجیح می‎دی نباشی، که کم‎دوست‎تر باشیم برات بهتره.. و من همه روزهایی که بعدش با هم بودیم، هر روزش رو، با همه وجودم دنبال راهی می‎گشتم که حس خوبی که باید داشته باشی رو بهت برگردونم، فکر می‎کردم چطور می‎تونی باز باشی، و البته طوری باشی که خودت می‎خوای و خوشحالت می‎کنه.. و حالا، بعد از این همه مدت فهمیدم، که همه اون مدت دنبال راهی بودی که چطور نباشی.. و حالا نمی‎دونم این حس دردناک‎تره یا نبودنت..

+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 1:28  توسط میناش  | 

73.

نمی دونم اون همه موش رو از کجا آورده بود، ولی هر چند ساعت یکی‎شون رو می‎ذاشت تو جعبه، در جعبه اونقدری باز بود که بی‎حرکت بودن موش بخت برگشته رو ببینم و می‎دیدم که وقتی بهش نزدیک می‎شه و سعی می‎کنه بخورش چطور می‎لرزه، ولی هیچ کار دیگه‎ای نمی‎تونست بکنه، فکر کنم بی‎حسی موضعی باعثش بود.. بعد از یکی دو بار اول که فکر می‎کردم زجه‎هام فایده‎ای داره و می‎تونم جلوش رو بگیرم، سعی می‎کردم وقتی داره موش‎ها رو می‎خوره اونجا نباشم، خودم رو به کاری مشغول می‎کردم، دورترین جای ممکن بهش، تا صدای استخونای موش رو نشنوم، که قرچ قرچ زیر دندوناش خرد می‎شد... اون بار رو بیشتر از همه یادمه، که موش ماده‎ای که تازه بچه‎دار شده بود رو براش تو جعبه گذاشته بود، با یکی از بچه‎هاش، موش کوچولو دو بند انگشت بیشتر نبود، آروم و راحت دراز کشیده بود، انگار نمی‎دونست هیچ کدوم از اینا طبیعی نیست.. فکر می‎کردم بی‎رحمی بیشتری به خرج می‎ده ولی این کار رو نکرد، اول بچه موش رو خورد، نذاشت تصوراتش تغییری کنه، از این دنیایی که تازه اومده بود توش، فقط دو بار از این ور به اون ور دهنش چرخوندش، چند تا گاز کوچولو.. و چه راحت غورتش داد...

فکر می‎کردم هیچ وقت موش‎هامون تموم نمی‎شن، باورم نمی‎شد کلونی‎شون چطور می‎تونه این همه تولید مثل داشته باشه، توی رنگ‎ها گیر افتاده بودم، یه گوشه نشسته بودم و خودم رو بغل کرده بودم، سعی می‎کردم بیشتر و بیشتر تو خودم فرو برم.. کاش راهی برای فراموشیش بود.. هیچ صدایی نمی‎شنیدم، جز صدای خرد شدن استخوناشون، صدای جیر جیر ضعیفشون، وقتی هنوز فکر می‎کردن راه نجاتی هست.. چشمامو از ترس بسته بودم..

چند بار پلک زدم تا باورم شد چیزی که می‎بینم وجود خارجی داره، اردلان روی سرم بود، تکونم داده بود شاید.. چه حس خوبی بود، دیدن رنگی جز قرمز و مشکی، نور سفیدی که از پنجره به سقف می‎خورد و منعکس می‎شد همون قدر که چشمم رو می‎زد خوشحالم می‎کرد.. بالاخره صداش رو هم شنیدم، باید بیدار شی دیگه، داره دیر میشه.. رفت، که برام قهوه درست کنه.. می‎دونه قهوه زیاد تلخ دوست ندارم‎ها، ولی یه لیوان پر قهوه غلیظ دستم داد، گفت می‎دونه دوسش ندارم ولی لازمه، حالم رو جا میاره.. توی ماگ قرمزم ریخته بود قهوه رو.. ماگ دوست داشتی و آشنام ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مهر1393ساعت 15:29  توسط میناش  | 

72. از این‎گونه رفتن‎ها

نشسته بودیم تو بالکن خونه جدید، چه خوب که بالاخره اومدی پیشم، دلم برات خیلی تنگ شده بودا.. همه وجودم پر از شادی حضورت بود، همش فکر می‎کردم نکنه دارم خواب می‎بینم.. تو پوست خودم جا نمی‎شدم، توی چاردیواری خونه حتی... صحبت کردیم، از این روزهایی که نبودی، از جای خالیت، از اینکه چه کارایی کردی، چقدر خوب بود که باز هم بودی، حس متفاوتی بود، مثل قبل نبودی البته، ولی بودی.. شاید یه روز باشی دوباره..

یادم نمیاد چقدر صحبت کردیم، چقدر بودنت خوب بود، ساعت ها صحبت کردیم، دیروقت شده بود.. همچنان تو بالکن بودیم و مشغول صحبت؛ خم شدی سیگار رو برداری، اومدم شوخی همیشگی حول دادن از ارتفاع رو بکنم ولی انگار خیلی بیشتر از اونچه که فکر می‎کردم سبک نشسته بودی، منم محکم‎تر از معمول حولت دادم، باورم نمی‎شد، افتادی... افتااااااااااادی....

نمی‎دونم چقدر گذشت، چند لحظه بود یا کلی، ناباورانه مسیر افتادنت رو نگاه می‎کردم، مسیری که پشتت از دستم جدا شد و ازم دور شد، که تالاپی افتادی کف حیاط.. آروم و بی‎صدا کف حیاط دراز کشیده بودی.. داشتم فکر می‎کردم کاش خواب بود الان، کاش الان از خواب می‎پریدم، کاش با صدای زمین خوردنت همه چیز تموم می‎شد، تو تختم عرق کرده و ناراحت بیدار می‎شدم، ولی خوابی در کار نبود، افتاده بودی از بالکن پایین، واقعا افتاده بودی... واقعا؟ واقعا افتادی.. به خودم اومدم و شروع کردم به دویدن، پله ها رو دو تا یکی دویدم، انگار هزارتا پله رو اومدم، بالاخره رسیدم به طبقه اول، شروع کردم با مشت به در کوبیدن، نمی‎دونستم کدوم واحد به حیاط دسترسی داره پس به هر دو در می‎کوبیدم، بالاخره یه نفر در رو باز کرد، با موهایی آشفته و صورتی هراسناک، گفتم دوستم، حیاط.. و ناباورانه تلاش می‎کردم جمله ای بسازم که دردم رو بیان کنه، از تقلای بیهودم متوجه شد که باید در رو باز کنه و بذاره بیام داخل، دویدم سمت جایی که حیاط بود، بالاخره فهمید و اومد از پشت پرده در رو باز کرد، رسیدم بهت.. نمی‎دونستم چی کار کنم، نزدیک‎تر شدم، پیشت نشستم و دستت رو گرفتم، نگاهم کردی، به سردی، ولی نگاهت اونجا بود، خودت بودی، نمی‎دونستم چی کار کنم، ناخودآگاه کنارت دراز کشیده بودم و نوازشت می‎کردم، اشکهام دیدم رو مختل کرده بودن، تار می‎دیدمت، هر چند ثانیه یه بار با عجله اشکهام رو پاک می‎کردم و باز سعی می‎کردم بهت نزدیک شم، با صدای روناک به خودم اومدم، که مینا، بیا اینور، مینااااا.. چقدر آدم تو حیاط بود، انگار آمبولانس اومده بود، گذاشتنت روی برانکارد و بردنت، و من در ناباورانه رفتنت رو نگاه کردم، حس می‎کردم از خودم خالی شدم.. از همه چیز..

یادم نمی‎آد چند ساعت طول کشید، تا دکترا گفتن خوبی، که خوب می‎شی یه روزی، و حس خودم که دیگه خودم نبودم، منتظر بودم حالت بهتر شه، ولی نمی‎شد انگار، اون روز هم مثل هر روز توی سالن انتظار منتظر بودم، ارسلان و روناک اومدن جلو، بقیه هم بودن انگار، پچ پچ می‎کردن، انگار یه اتفاق بد افتاده بود، اومدن جلو و پرسیدن بهتر نیست بریم خونه؟ گفتم نه، باید منتظر بمونم، گفتن نمی‎خوای منو فعلن ببینی، که باید بهت فرصت بدم، که وقتی حالت بهتر شه می‎تونم ببینمت احتمالا، ولی آخه... آخه، چطور بفهمم حالت کی بهتر شده؟ گفتن خبر می‎گیرن ازت، روناک گفت خودش هر روز بهت سر میزنه، که هر وقت آمادگیشو داشتی ازت می پرسه.. واقعن باید قبول می کردم؟ که برم؟ که منتظر نمونم دیگه؟ شاید...

روناک گفت از بیمارستان مرخص شدی، خونه‎ای.. حالا میرفتی فیزیوتراپی، چون بدنت قوی بوده، خیلی راحت داشتی راه می‎افتادی، روناک می‎گفت، ولی مطمئن بودم، که درست میگه، یادمه چطور بودی.. حس می‎کردم کم‎کم داره یادم میره، ولی نمی‎رفت، چطور ممکن بود؟ یه روز می‎بخشیدی من رو، غوره ات رو می‎بخشیدی، می‎دونستی همیشه اذیتت می‎کنم، می‎دونستی، ولی انتخاب کرده بودی بمونی، که تا همیشه بمونی و منتظر اون روز می‎مونم، که باشی باز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 1:52  توسط میناش  | 

71.

امشب بعد از مدت‎ها احساس تنهایی عمیقی کردم، دلم پر از حرف بود ولی هیچ کسی رو نمی‎تونستم پیدا کنم که بتونم باهاش حرف بزنم.. مدتی نادیده‎اش گرفتم.. خودم رو مشغول کردم ولی کمی بعد فکر کردم و هی فکر کردم.. بالاخره باید می‎تونستم یه نفری پیدا کنم پس ذهنم.. ولی کسی نبود.. ترسیدم از خودم، از تنهاییم، از آدمای دور و برم و لحظاتم، که اینطور دارن سپری میشن، با این زاویه با آدم‎ها..

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 2:17  توسط میناش  | 

70.

همیشه اینساید اوت آدما برام جالب بوده، مقایسه اینکه در درون و وقتی می‎شناسیشون چطورن و ار بیرون چطور، از همه بیشتر محیط زندگیشون جذبم می‎کنه، اینی که اتاقشون چه شکلیه، چی رو میز گذاشتن که همیشه جلو چشمشون باشه، چه کتابی کنار تختشونه، چی به دیوارها زدن، اتاق رو چطور چیدن و ...

همیشه هیجان دیدن محیط های جدید رو داشتم، کلا اتفاق خوبیه، اینکه برم اتاق دوستی که حتی زیاد نمی‎شناسمش و ببینم چی دور و برش گذاشته..

اولین باری که سرف کردم، خونه دوستی رفتیم که هنوز هم به خونه‎اش فکر می‎کنم تعجب می‎کنم! یه خونه با دکوراسیون عالی، همه چیز کاملا متناسب با هم، و پر از چیزهایی که فکرش رو هم نمی‎کردم، از حیوون خونگیش گرفته که مار بود تا سازی که می‎زد، کتابی که می‎خوند و تابلوهای روی دیوار ...

بهترین اتاقی که محصورم کرد اتاق م عزیز بود، خونشون مهمونی بود و منم دعوت، آخر شب نشسته بودیم به آواز خوندن و آهنگ زدن که سردم شد، رفتم بالا از تو اتاقش پالتوم رو بردارم، تو اتاقش رفتن همان و ساعت‎ها اونجا موندم همان.. کلی کتاب خوب داشت تو کتابخونش، کلی خاطره بازی کرده بود، همه کادوهایی که گرفته‎ بود از دوست و آشنا و فامیل رو نگه داشته‎ بود، دو قفسه پر، از فنر رنگی بچگی‎هاش تا ماشین و لیوان و تابلو و .. و از همه فوق العاده‎تر وقتی بود که اومد و همه رو توضیح داد برام، که داستانشون هر کدوم چیه..

این بار که رفتم خونه پدری بر خلاف همیشه وقت زیادی داشتم برای خلوت کردن با خودم، ساعت‎ها همه اتاقم رو مرور کردم، خاطرات پشت هر شی، و این فکر به سرم زد که چقدر تغییر کردم و چقدر نه، که اگه الان همونجا بودم چی رو می‎گذاشتم بمونه و چی رو دور می‎ریختم..

 

 

پی‎نوشت: خونه الانم سرک کشیدن نداره، چون یه همخونه به شدت شلخته دارم که همه فلسفه اینساد اوت رو به باد داده.. ;)

پی‎نوشت2: عاشق مامانم هستم، با اینکه هیچ کدوم از بچه‎هاش دیگه خونه نیستن اتاق‎ها رو تغییر نداده و مثل قبل نگه داشته.. :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 تیر1393ساعت 17:39  توسط میناش  | 

69.

-همینطوره

+چی همینطوره؟

-نمی دونم ولی قطعا همین طوره.

+:دی

-دروغ میگم؟!!

+نه، چه حرفیه؟ کاملا درسته.

-د منم همینو بهش میگم

+پس چرا قبول نمی کنه آخه؟

-بس که لجباز و یه دنده ست..

+لجباز ولی خوبه ;)

-چرا خوبه؟

+خنگولیه مهربانانه ست بعضا!

-کله شقه..

+کله شقم خوبه :)

-بلی

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت 0:9  توسط میناش  | 

68.

امروز کلی یاد این دیالوگ شب یلدا افتادم، که پریا به حامد گفت: "زخم‎های آدم سرمایه است حامد، سرمایه‎ات رو با این و اون تقسیم نکن، داد نکش، هوار نکش، آروم و بی‎صدا همه چیز رو تحمل کن.." و فکر کردم من داد نمی‎زنم دردهامو.. اگه مسئله ی پیش پا افتاده‎ای باشه می‎گم وگرنه همشو می‎ریزم تو خودم.. تا وقتی که یه روز آفتابی یهو قاطی می‎کنم، می‎برم.. و همه نمی‎فهمنم، که فکر می‎کنن حالا مگه چی شده که اینجوری شدی.. معمولا راه حلم موندنه، و جنگیدن، حل کردن.. ولی این بار دارم فرار می‎کنم، با بیشترین سرعتی که می‎تونم، به دورترین جایی که بلدم، به منطقه امنم.. و داشتم فکر می‎کردم اونجا بهش فکر می‎کنم، اونجا راه حلی پیدا می‎کنم، ولی دیدم دلم نمی‎خواد حتی بهش فکر کنم.. می‎خوام برم و به پشت سرم هم نگاه نکنم.. برم.. و بعد یه روز که حالم خوب شده بود برگردم.. بیام بشینم وسط همه این چیزایی که اینجا اذیتم می‎کنه و سعی کنم حلشون کنم، باهاشون کنار بیام.. ولی تا اون روز خاموش می‎کنم حتی فکر کردن بهشون رو.. 

امروز دلم می‎خواست با یکی حرف بزنم همش.. نمی‎دونم، خیلی وقتا فکر می‎کنم صحبت کردن باعث آرامش میشه، با اینکه نتونه چیزی از اون مسئله رو حل کنه،با اینکه چیز خاصی نگی حتی، ولی همین که با صدای بلند بهش فکر کنی حس خوبیه نهایتا.. کسی این نزدیکیا نیست ولی..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 15:27  توسط میناش  | 

67.

بعضی جاهای خالی رو نمیشه با هیچی پر کرد و این خیلی حس بدیه.. همیشه فکر می‎کردم یه روزی تموم میشه، این فکره که اگه فلانی هنوز زنده بود، که اگه بابام، که اگه مامانم زنده بود چه حالی داشت، چه حالی داشتم.. فکر می‎کردم آدما می‎تونن به راحتی خودشون رو تطبیق بدن، نه اونقدر راحت که بعد از یه ماه و دو ماه حل بشه.. ولی قابل حل بود به نظرم.. ولی حالا می‎بینم بعضی جاهای خالی میان که بمونن، و تا همیشه می‎مونن.. یه ساعت، یه روز، به هفته دیده نمیشن، ولی دقیق که نگاه می‎کنی می‎بینی اندازه یه آدم، اون گوشه قلبت یه جای خالی هست، که هیچ جوری پر نمیشه، قرار نیست پر بشه هیچ وقت.. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 0:20  توسط میناش  | 

66. از جمله بی‎خوابی‎ها و گردگیری‎ها

وقتی در مورد نمود احساساتم روی بدنم فکر کردم 2 نمونه بیشتر پیدا نکردم ولی به حدی قوی بودن که با تصور کردنشون هم همون احساس بهم دست میده!
وقتی غیر منتظره ناراحت میشم ناراحتی از چونم شروع میشه و به بقیه صورت و وجودم سرایت می کنه! و وقتی می‎ترسم و احساس ناامنی شدید می‎کنم، همه‎ی قفسه سینم خالی می‎شه، اینقدری که تنهاییم رو از درون حس می‎کنم!
ولی چرا وقتی خوشحالم بدنم هیچ احساس خاص و متفاوتی نداره؟ چرا اینطوریه؟
 

تم يومجي، اين د مود فور لاو. هر بار من‎ رو به وجد مي‎آره .
Yumeji's theme , in the mood for love
اگه نشنيدين، گوش كنيد.
 

از ته نوشته‎های درفت ایمیلم اینارو پیدا کردم! هردو مال خیلی وقت پیشه ولی هردو هنوز در موردم صادقه! بعضی چیزام عوض نمیشن انگار!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 2:55  توسط میناش  | 

مطالب قدیمی‌تر