X
تبلیغات
مینای شهر خاموش

مینای شهر خاموش

دلنوشته ها!

62.

شادی یعنی دیدن فیلم مدرسه مخملباف! اینکه چطور یه پدر حاضره به بچه‎هاش اجازه بده که راه خودشون رو برن، که بذاره خلاف جهت آب شنا کنن و حتی کمکشون کنه. به شدت تحت تاثیر شیوه‎ای که برای زندگی انتخاب کردن قرار گرفتم، جدا از سبک فیلم‎سازی مخملباف که کلا مورد علاقه‎ام نبوده هیچ وقت، اینکه به دختر بزرگش اجازه بده توی 14 سالگی مدرسه رو ول کنه و حتی بعد از یه مدت به دختر 8-9 سالش اجازه بده مدرسه نره، اینی که اینقدری یک نفر زندگی رو فهمیده باشه، که بدونه همش بکن و نکن نیست، که به عنوان یه پدر بذاره بچه هاش راهی رو برن که حداقل توی همون نزدیکی‎ها هیچ آدم موفقی نرفته ولی بدونه راه درست همونه، باعث شد دو ساعتی که فیلم رو می‎دیدم همواره متعجب باشم.

خیلی سخت، توی لحظات کمی از زندگیم در خودم مادر شدن رو دیدم، جدا از ترسی که همه اون مواقع همراهم بوده، اغلب نمی‎تونم خودم رو در جایگاهی بذارم که ببینم قبول کردم بچه‎دار بشم، مادر فرزندی باشم که زندگیش از منه. ولی امشب همش به این فکر کردم که من اینطور مادری باید باشم! باید اگر روزی مادر بودم بتونم زندگی رو به بچه‎ام یاد بدم، بتونم زنده بودن رو نشونش بدم. و فکر کردم چه راه درازی باید باشه، برای خود من، که زندگی کنم، برای منی که فکر می‎کنم تقریبا همه تصمیمات بزرگ زندگیم تصمیمات درستی نبودن (حتی اگه نخوام بگم غلط بودن!) که تقریبا همیشه حس خوب زندگی کردن رو در چیز متفاوتی از اینکه می‎گذرونم دیدم و می‎بینم، که فکر می‎کنم باید راهی رو پیدا کنم که در کنار این روزمرگی که خودم رو دچارش کردم، در کنار این لحظات تکراری که ساختم، زندگی رو هم بچشم، چه سخت خواهد بود که بتونم راه راحت‎تری، از اینکه خودم دارم میرم رو به بچه‏ام یاد بدم! و چه مسئولیتی که باید بتونم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 2:40  توسط میناش  | 

61.

بیشتر از هر وقتی حس روزمرگی می‏کنم و این رو یکی دو هفته پیش متوجه شدم، موقعی که توی یه روز دو تا مهمونی فوق‎العاده رفتم. اون شب بر خلاف روند معمولی این روزهام اینقدر اتفاقات جالب و جدیدی افتاد که بعد از هر کدوم می‎گفتم این کار رو هم برای اولین بار انجام دادم، اینقدر که یاد مگس یه دقیقه‎ای افتادم. اون شب فهمیدم خیلی وقت بود کار جدیدی نکرده بودم، خیلی وقت بودم خود غافلگیر‎ شده‎ام رو ندیده بودم! به این فکر می‎کنم چطور می‎شه از این روند روزمره و خاکستریم در بیام، چطور می‎تونم همه چیز رو متحول کنم! و تقریبا جوابی پیدا نمی‎کنم، هر چیزی که به ذهنم می‎رسیده رو قبلا امتحان کردم! بس که کلا آدم حوصله سر رفته‎ای هستم، طوری که توی حالت معمولی باید یه اتفاق بهتر از عادی بیفته که احساس کنم اوقات خوبی رو دارم تجربه می‎کنم و همیشه به این فکر می‎کنم که یعنی حالا چی کار کنم؟ کافیه فیلمی که دارم ازش به شدت لذت می‎برم تموم شه، یا خوندن کتابی که دستمه؛ فقط چند لحظه طول می‎کشه تا فکر کنم که یعنی الان چی کار کنم پس؟!

الان این سواله داره بیشتر از هر وقت دیگه‎ای خودنمایی می‎کنه! حالا چی کار کنم؟ کلا چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1392ساعت 19:22  توسط میناش  | 

60. یه روز خوب؟؟!.. یه روز ...

چند وقتی بود که فکر می‎کردم با خودم، که چقدر مرگ نزدیکه، که زندگی چه راحت می‎تونه تموم بشه، چه بی‎خبر حتی! و این یه واقعیت ترسناکه برام. چون قبلا با خودم فکر می‎کردم اگه یه روزی برسه و پیر شده باشم و برگردم و به زندگیم نگاه کنم، که ببینم چقدر همه چیز روتین گذشته، چقدر دریغ کردم از خودم زندگی ای رو که می‎تونسته خیلی بهتر باشه، اون روز فقط باید حسرت بخورم و این دردناکه! ولی این روزا به ذهنم رسیده که دردناکتر اینه که نرسم حتی به اون روز، که یه روز بیدار شم، بیخبر از همه جا، با همه آرزوهای توی دلم، که مثلا تا سال دیگه کارم فلان جور میشه، مسافرت عید دیگه میریم فلان جا که چند ساله می‎خوایم بریم و نرفتیم، که بالاخره میام پیشت، که دوستت خواهم داشت و دوستم خواهی داشت، که خوشبختی رو هر روز نفس می‎کشم، با همین فکر و خیال ها که ته ته ذهنم جا خوش کردن یه روز صبح میرم از خونه بیرون و دیگه شب برنمی‎گردم خونه! چون یه راننده ای اعصابش از دست زنش خورد بوده، یا با بچش دعواش شده که چرا اخلاقت فلان جور شده، یا داره با رئیسش تو گوشی دعوا می‎کنه که این مشکل سر کار به من ربطی نداره، و بدون اینکه به من توجه کنه با ماشین از روم رد میشه... و من میمیرم و همه آرزوهام هم باهام می میرن!! و چقدر غمگینه اون روز، اون لحظه که می‎دونم دارم میمیرم، که می‎دونم این دیگه آخرشه و آخز همه روزهاییه که قرار بود بیان و خوب باشن، آخر روزهایی که قرار بود پیشت باشم، که قرار بود خوشحال باشم... و ترسیدم حالا! که نباید بمیرم و همه این فکرها اون لحظه آخر به ذهنم هجوم بیاره! وقتی می‎میرم باید بگم حیف، چون من راهشو پیدا کرده بودم، راه شاد بودنو، حیف که باید راه مرگ رو برم !!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1392ساعت 2:5  توسط میناش  | 

59.

دیروز یه نمایشنامه* خوندم و به طرز بدی شوکه شدم، از اینکه دوست داشتن چه تصویر عجیبی توی ذهنم داره، از اینکه فکر می‎کنم دوست داشتن همه‎ی چیزیه که می‎تونه یه رابطه رو نگه داره! اینی که می‎دونم تو هر رابطه‎ای مشکلات هست، سوتفاهم هست، سختی هست، ولی با دوست‎داشتن می‎شه یه رابطه رو نگه‎داشت، دوست‎داشتنی که باید ثابت بمونه تا بتونه به همه چیز غلبه کنه! و با خوندن این نمایشنامه به ذهنم رسید که هرچند چیزی که می‎تونه یه رابطه رو تداوم ببخشه، که همه چیز رو کنار بزنه دوست داشتنه، ولی این خودِ دوست‎داشتنه که باید تغییر کنه! و با این تغییرشه که می‎تونه با همه چیز مقابله کنه!

 

 "خرده جنایت های زناشوهری" از اریک امانوئل اشمیت، ترجمه شهلا حائری، نشر قطره.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1392ساعت 13:4  توسط میناش  | 

58.

چند روز پیش داشتم برای یکی از دوستام تعریف می‏کردم که چقدر این روزها بدون کار و اینترنت و انگیزه برای درس خوندن، توی خونه جدید و محیط جدید بیکارم، اینی که خیلی از وقتم رو صرف آشپزی می‎کنم و ساعت‎ها وقتی حس تنهایی می‎آد و بیکارم آشپزی می‎کنم! اینی که غذاهای خوشمزه‎ای می‎پزم ;) و کلا با قیافه‎ای متحیر و با تمسخر می‎گفت حتما همین طوره، حتما همین طوره! (می‎دونم تعجبش از تبلور این خصوصیات ناگهانی دخترونه‎ام بود).

دیشب بهش مسیج زدم که ببین کیک پختم، ببین خوشمزه است، ولی نیستی بخوری ازش و این تقصیر من نیست!! دیر جواب داد و از یه جایی به بعد این به ذهنم رسید که ممکنه اومده باشه تا با هم کیک رو بخوریم! که یعنی الان توی راهه! و وقتی جواب داد فهمیدم که چقدر دلم دیوونگی کردن می‎خواد! چقدر دلم می‎خواد بهونه‎ی دیوونگی‎های یه نفر باشم، که با اینکه از سر کار برگشته و خسته است به خاطر این که گفتم نیست و یه جورایی گفتم می‎خوام باشه کلی راه رو بیاد تا با هم کیک شکلاتی بخوریم و خوشحال باشیم از این دیوونگی! دلم دیوونگی کردن می‎خواد!

 

پی نوشت: حس می کنم دارم پیر میشم!

پی نوشت2: اینترنتمون بالاخره وصل شد! :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1392ساعت 16:59  توسط میناش  | 

57. مینا با یه لبخند گنده :)

چند روزه دارم فکر می‎کنم چرا حرف جدیدی ندارم که بگم؟ یا اگه حرفی هست چرا صدایی برای گفتنش نیست؟ چرا فیلم جدیدی نمی‎بینم؟ چرا جایی نمی‎رم؟

وقتایی هست که دلگیرم، نه که فرد خاصی اینقدر مهم باشه برام که حرفاش یا کاراش اینجوری بخواد اذیتم کنه، که یه گوشه بشینم و دیگه هیچ کاری نکنم، نه! از زندگیم دلگیر می‎شم بعضی وقتا! از اتفاقایی که می‎فته، از خودم، از آدمای زندگیم، از همه و همه. و وقتی اینطوری بشه میرم یه گوشه می‎شینم، پشتم رو به دنیا می‎کنم و با هیچ کس حرفی نمی‎زنم، حتی با خودم! اینقدر زانوی تنهایی بغل می‎گیرم و پشت به همه دنیا می‎شینم تا یادم بره، همه این دلگیری‎ها از یادم بره، که باز دلم خوش بشه به روزگارم، به آدمای زندگیم، به اتفاقای زندگیم، اون موقع است که باز لبخند میزنم به روزا، به لحظاتم، اون موقع است که چیزی می‎نویسم، عکس می‎گیرم، موسیقی گوش میدم، تئاتر میرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1392ساعت 23:52  توسط میناش  | 

56. ای دل دیگه بال و پر نداری...

یه آهنگی رو ring tone گوشیم گذاشتم، که هر بار می‎شنومش قلبم می‎ریزه، یادآور یه فیلمه، یه رویای عاشقانه.. اینی که جوون باشی و عاشق شی، که بدون حساب و کتاب دل ببندی، اندازه نگیری که بعد از کسی خوشت بیاد، که وقتی چشماتو باز کردی خیلی وقت باشه که گلوت گیره! جوری عاشق شی که عشق اولت یادت بمونه، نگی احمق بودم، همون احمقانه عاشق شدن رو وقتی بزرگتر شدی، وقتی کلی آدم دیگه هم دیدی یادت بمونه، که خوبی ها و شیرینی هاش یادت نره، که خاطرات خوبش بمونه باهات. که بعدها همیشه دنبالش بگردی، هرجا میری چشمت دنبال نگاه اون باشه، دستات دستای اونو بخواد، حتی اگه پیداش نکنی.. اینجور عاشق بشی و بمونی، که یادت بمونه عشقت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 18:51  توسط میناش  | 

55.

دست و دلم به نوشتن نمیره، هی می‏نویسم و پاک می‎کنم، هی می‎نویسم و یه گوشه سیو می‎کنم بی اینکه امیدی باشه که دوباره بخونمش حتی...

همش فکر می کنم، مرور می‎کنم همه اون‎چه که این یکی دو ماه گذشت رو، چرا اینطوری شد، از کجا شروع شد و چطوری پیش رفت که به اینجا رسید؟ تو این مدت چند بار فکر کردم که دیگه بسه؟ که نباید اینجوری پیش برم؟ خیلی بار! ولی همیشه دلم میگفت بیا که راه خوبیه، که ...

و من رفتم، که دل دریا کردم و همه دریا از آن یار کردم ولی دریا رو به خون کشیدی که...

همش فکر می کنم کجای کار رو اشتباه کردم و همش به این نتیجه میرسم که همش رو!! نمیشه این راه رو رفت و بخشی ازش اشتباه باشه، یا همش درست می‎بود، که نبود، یا همش اشتباه بود، که خب انگار اشتباه بود.

حالا که تموم شده، موندم با خودم، که ینی باید چی کار کنم، که این خودم رو باید چی کار کنم؟ این منی که راه درست رو نمی تونه از غلط تشخیص بده رو باید چی کار کنم؟ که دارم فکر می‎کنم چطور این دل رسوا رو باید کنترل کنم، که اینجوری نشه؟

به هیچ نتیجه ای نرسیدم، نمیرسم انگار، بلد نیستم، که اعتماد نکنم به آدما، که دل رو دریا نکنم، که دریا رو دستش ندم، بلد نیستم باور نکنم آدما رو، که حرفاشون رو با همه وجود باور نکنم، بلد نیستم دل نبندم...

بیشتر از اونچه که انتظار داشتم بهم ریختم، نباید اینطوری می‎شد... نباید... نباید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1392ساعت 15:34  توسط میناش  | 

54.

 داریم بار سفر می‎بندیم که هفته دیگه بریم شمال؛ یاد آخرین باری که شمال بودیم افتادم، یاد اون مسافرت پر حادثه، شمال 87! اون سالی که داشتیم غرق می‎شدیم تو دریا. شاید حالا دیگه فکر کردن بهش آزار دهنده نباشه، که خاطرش حتی خوب محسوب شه (هرچی نباشه همه 4 نفری که داشتیم غرق می‎شدیم نجات پیدا کردیم!)، دارم به اون حس عجیبم فکر می‎کنم، حسی که بعد از نجات پیدا کردن داشتم! حس زنده موندن، حس زنده بودن! وقتی اون وسطای آب بودم و داشتم بی‎نتیجه دست‎و‎پا می‎زدم که به هر طرف نگاه می‎کردم جز آب چیزی نمی‎دیدم، و البته دوستامو می‎دیدم که داشتن با من غرق می‎شدن، همون حس معروف مرور زندگی رو داشتم. یادمه که چقدر به بابام فکر کردم، می‎دونستم که هر چقدری که تو زندگیم شیطونم به خاطر بابام بوده، که اجازه داده این ذهن طاغیم هر کاری می‎خواد بکنه، که اجازه داده هر چقدر می‎خوام بیام و برم و بدوم! و همش فکر می‎کردم که خودشو نمی‎بخشه، چون اونم می‎دونه که منِ شیطون به خاطر اونه اینطوریم! یعنی اگه دو دفعه به من می‎گفت بشین، ندو، نکن، من یه مینای آروم بودم که تابستون 87 دورترین فرد به ساحل نبودم، که منم یه جایی تو ساحل پیش بقیه با چشمایی خیس داشتم نعره می زدم که چی کار کنیم اینایی رو که تا چند دقیقه پیش اینجا بودن و حالا آب با خودش داره می بردشون!! و همش فکر می‎کردم کاش بابام می‎دونست که من خودِ شیطونم رو دوست دارم، اینی که هستم، اینی که شادم، اینی که آروم یه گوشه نمیشینم! که کاش می‎دونست ممنونم که اینطوریم! که بعد دیگه ناراحت نباشه چرا دخترکم رفت تو دریا و غرق شد!

یادم میاد هنوز، حس استیصال قبل سفر رو! اون روزی که نتیجه کنکور اومد، که چقدر ناراحت بودم از نتیجه کنکور، که یه جای دور قبول شدم. می‎دونستم از سرِ لج صنعت نفت تو انتخاب رشته‎هام بود و این حالم رو بدتر می کرد، که از قبل می‏دونستم اگه انتخابای قبلی رو قبول نشم اونجا رو میارم، واسه همینم زدم که بیارم، که خونه نمونم! که به لطف بومی‎سازی و جنسیتی شدن قبولیای اون سال من همون جا رو آوردم آخرش! چه بچه‎گانه لج کرده بودم.

و باز یادم میاد، حس شادی بعد از نجات پیدا کردن، حس اون لحظه های توی قایق تا ساحل، اونجایی که مبهوت نشسته بودم و بقیه رو نگاه می‎کردم، اونجایی که دست آقای غریق نجات رو گرفته بودم و ول نمی‎کردم، که گرفتن دستش شده بود همه حس امنیتم. هق‎هق بی‎صدام رو یادمه و سوال زیر لبیم که حال بقیه رو پرسیدم که ببینم خوبن یا نه که همه با چشماشون می‎گفتن نه و با لباشون می گفتن آره، خوبم! اون شادی رسیدن به ساحل، وقتی که واقعا رو خشکی بودیم، که دیدیم همه رو، که دارن زار می‎زنن تو ساحل، که دارن ما رو بغل می‎کنن و می‎بوسن، یادمه قهقهه شادیمون رو! که داد می‎زدیم با‎هم، که ما زنده موندیم! اون شب و کابوساش و بدخوابیدنش رو یادمه! و یادمه که از همه پررنگ‎تر برام حس قدرتم بود! حس توانایی، اینی که می‎تونم! که من توانایی انجام هرکاری رو، هر چیزی که باشه رو دارم. اون قدرتی که  ما چهار نفر حس کردیم چه رنگ باخته حالا! چقدر آروم و بی صدا تو 5 سال گذشته همه اون شور و نشاط و توانایی از بین رفت! که یادم رفته بود همه اینا حتی! یادم رفته که من همونم که در توانم بود همه کاری رو انجام بدم!

باید با خودم کنار بیام، مرور کنم همه چیز رو، یادآوری کنم که نباید اینطور باشم، بی‎حوصله و عبوس! باید پر از زندگی باشم! منی که 5 سال پیش به سادگیه روشن نشدن موتور اون قایقی که اومد نجاتمون داد از تو دریا، می‎تونستم حالا  نباشم که اینا رو بنویسم.. باید شاد باشم، باید زندگی کنم، باید با همه جونم از لحظه‎هام و ساعت‎هام و روزهای زندگیم لذت ببرم. چون فردایی می‎رسه، به زودی چشم به هم زدنی 5 ساله! و اون روز نباید این طور باشم که حالا هستم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1392ساعت 2:46  توسط میناش  | 

53.

تو مترو نشسته بودیم و منتظر قطار برای حرکت، داشتم بلند شعر می‎خوندم، اون وسطا، که داشتم می‎خوندم "بر جان پناه‎های ویران‎شده، بر فانوس‎های سرنگون، بر چارچوب دلتنگی خویش، نام تو را می‎نویسم..."* یهو یاد تو افتادم و هرچی گذشت یادت بیشتر اومد که بمونه، اینقدر که یادم رفت باید پیاده می‎شدم، اینقدر که اشکام به نافرمانی سرازیر شدن. و فکر کردم چقدر دلم می‎خواد زنگ بزنم و باهات صحبت کنم، بگم دلم برات تنگ شده، که جای خالیت بعضی وقتا تو نفس‎هام هم پیداست، که حالا من موندم و این جای خالیت، که بعد از گذشت این همه مدت نمی‎دونم باید باهاش چی کار کنم، که نمی‎دونم چطور زنگ بزنم و صدات رو بشنوم، صدایی که می‎دونم سرده. با این دل در به در چی کار کنم که هوای تورو داره؟

*قسمتی از شعر ای آزادی از پل الوار، کتاب تمام کودکان جهان شاعرند.

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1392ساعت 1:5  توسط میناش  | 

مطالب قدیمی‌تر