مینای شهر خاموش

دلنوشته ها!

80.در سوگ پسرش

زن داییم می‎گفت انگار یه کفتر چاهی بود که تو دستام گرفته بودمش و از بودنش خوشحال بودم.. همین که انگشتامو باز کردم از بین دستام پر کشید و رفت.. یه جوری که انگار هیچ وقت وجود نداشته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آذر1393ساعت 12:10  توسط میناش  | 

79. واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته؟*

به من چه سرگِی اینقدر عاشق بوده که اون روز سرد رو انتخاب کرده واسه سر زدن به مادربزرگم؟ عصبانیم ازش حتی.. آدم باید عاشقی کنه، قبول، ولی باید کمی هم عقل تو سرش مونده باشه دیگه.. اصن چرا باید اینقدر اعتماد به نفس داشته باشه که راه رفته رو حاضر نباشه برگرده؟ که فکر کنه میرم دیگه، می‎رسم، نمی‎میرم که.. به من چه که برف اومده کلی؟ که یعنی باید این کلاه رو فقط روزای برفی سرم بذارم.. خب سرده.. منم کلاهمو دوست داره، نه فقط مدل و رنگ و قیافشو، داستانشو دوست دارم.. و وقتایی که رو سرمه انگار دو نفرم، یه میناش، که کلی خاطره و داستان و .. داره و یه کلاه سرگِی که یه داستان خوب داره واسه گفتن.. چرا این داستان رو فقط باید روزای برفی با خودم ببرم بیرون از خونه؟ روزهایی که اینقدر سرده که تقریبا کسی حوصله داستان شنیدن نداره، حوصله دیالوگ نداره، حوصله نداره عاشقی کردن‎های یه روس دیوونه رو بشنوه که سال‎ها پیش عاشق مادربزرگ من بوده و برخلاف هر چیزی که عرف بوده اون وقتا کوتاه نمی‎اومده.. که هی دوسش داشته.. که هی بهش سر می‎زده، کلی راه رو می‎اومده تا ببینه یارش رو، که وقتی یه روز میاد بهش سر بزنه، دلش می‎خواد یه چیزی واسه مادربزرگم بذاره، که همش وقتایی که نیست هم مادربزرگم یاد سرگِی بیفته، که دلش قنج بره از فکر یارش، کلاه گرم و خوشگلشو براش میذاره.. و همون روز برف همه راه‎ها رو می‎گیره.. اونقدری که سرگِی تو راه برگشت تو برفا گیر می‎کنه، و اونقدری باهوش نبوده شاید، که زودتر بفهمه راه بسته است، که برگرده، یا شاید غافلگیر شده، برگشته ولی گیر افتاده اون وسطای راه، نمی‎دونم.. خلاصه اینکه تو برف می‎مونه و میمیره.. و از اون به بعد واسه مادربزرگم تا همیشه سرگِی تو راه‎ها می‎مونه، تو برفا گیر میفته.. شاید واسه همینه که پدرش همه زندگیشو ول می‎کنه و میاد کرمانشاه زندگی کنه، که دخترکش رو نبینه که با هر برف آب می‎شه، که اون راه‎ها و برف‎ها رو پشت سر بذاره و یه زندگی جدید شروع کنه.. ولی اون کلاه و داستانش هنوز زنده‎اند تو خونواده ما، حتی برای منی که مادربزرگمو ندیدم، ولی عشقشو توی همین کلاه می‎بینم هر روز، و روزای برفی محبتشو حس می‎کنم، که گرمم می‎کنه، روزایی که سرما اونقدری می‎شه که حتی اگه اینجا نه، یه جای دور ممکنه یار و دلدار یه نفر در حال یخ زدن باشه از سرما..

 

 

*عنوان از متن آهنگ کافه نادری از رضا یزدانی..

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آبان1393ساعت 11:51  توسط میناش  | 

78. در ستایش همه عکس های گرفته نشده ام..

اگه می‎تونستم همه چی رو دو بار زندگی کنم، همه لحظه‎ها و روزهام رو.. بار اول همه رو مثل حالا زندگی می‎کردم و بار دوم از همه‎اش عکس می‎گرفتم، همه لحظاتی که دارم زندگی می‎کنم رو.. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آبان1393ساعت 11:52  توسط میناش  | 

77.آشوبم، آرامشم تویی..*

یه وقتایی کم میارم، ولی یاد گرفتم، که وقتی زمین خوردم دستم رو روی زانوهام بذارم و بایستم، این چیزی بوده که پدرم به من یاد داده، که مهم نیست چه اتفاقی می‎افته، باید پاشم و روی پاهام بایستم، باید به رفتن ادامه بدم، حتی اگه ندونم آخرش چی میشه، حتی اگه ندونم فردا و فردا و فرداها چه اتفاقی می‎افته، باید ادامه بدم.. همیشه این کارو کردم، همیشه بعد از اینکه زمین خوردم بلند شدم.. بارها، شاید حتی وقتایی بوده که فقط زانوهام خم شدن، ولی همیشه کسی بوده، دوستی بوده، که دستم رو گرفته، که اگه کمکی هم نکرده، که فکر کرده نمی‎تونه بکنه، با بودنش بهم امید داده، که باعث شده یادم بیاد چقدر توان دارم، که چقدر می‎تونم ادامه بدم.. یه وقتایی بوده، که دوستی دستم رو گرفته، نذاشته بیفتم.. همیشه کسی بوده.. که با بودنش احساس امنیت کنم، احساس آرامش کنم، که بدونم تا هست منم می‎تونم ادامه بدم..

 

*عنوان آهنگی از گروه چارتار

این روزها تنها‎تر از همیشه‎ام انگار، که دوستی نمی‎بینم، نه که نبینم، توانی نمی‎بینم، که اگه کسی هست، بتونه دستم رو بگیره و همش سعی می‎کنم بلند شم و بایستم، که ادامه بدم، به راهی که نمی دونم آخرش چی میشه، که می‎دونم باید ادامه بدم..

فکر می‎کنم این روزها، که یاد گرفته‎ام پشتکار رو، استقامت رو، ولی تنهایی رو نه، و بدون کمک گرفتن از.. از کسی که همیشه کنارمه..

کاش آدم‎ها می‎دونستن وجودشون چقدر ارزشمنده، چقدر تواناست، چقدر مهمه.. کاش بودن‎هاشون رو دریغ نمی‎کردن..

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آبان1393ساعت 4:7  توسط میناش  | 

76. Just pull the trigger*

حس تنهایی وسط یه راه طولانی بودن، یه راه ناهموار و تاریک و نمور، و حس دلگرمی همه کسایی که می‎شناسی وسط اون همه حس بد، امان از وقتی که تنهایی بهت فشار میاره و یادت میره حس خوبه کیا رو کنارت داشتی، همون لحظه که تنهایی غلبه می‎کنه..

 

 

* as Rihanna sang in her song, Russian Roulette

+ نوشته شده در  شنبه 17 آبان1393ساعت 1:10  توسط میناش  | 

75.اکنون منم زنی تنها، در آستانه فصلی سرد..

 تا اونجا که یادم میاد جزو پر جنب و جوش‎ترین بچه‎هایی بودم که دیدم.. همیشه در حال پریدن و دویدن و شلوغ کاری بودم و خب مواقعی که محیط هم این همه جنب و جوش رو تاب می‎آورد انرژی و حرارتم بیشتر می‎شد، جایی مثل شهربازی.. وسط اون همه شلوغی و جنب و جوش کسی مشکلی نداشت اگه از همیشه بیشتر می‎پریدم، که حتی یه دقیقه یه جا بند نمی‎شدم، که مدام در رفت و آمد بودم.. می‎رفتم و می‎اومدم.. هیجان زده بالا پایین می‎پریدم و از لحظات خوبی که تو شهربازی داشتم استفاده می‎کردم، موقع برگشت جلوی صف دوستان و خونواده رو به در پارکینگ می‎رفتم.. نرده‎های رنگی شهربازی رو هنوز دوست دارم.. نرده ها رو گرفتم و شروع کردم به راه رفتن رو نرده‎ها.. نرده‎هایی که عمودی از کادر خارج نمی‎شدن و یه حلال بزرگ رو بوجود آورده بودن.. همین طوری ادامه دادم به رفتن، اونقدری که حس کردم نرده سواری کافیه، از نرده‎ها پریدم پایین.. اطرافم رو نگاه کردم ولی هیچ کسی رو ندیدم، نه فقط دوستا و خونواده‎ام، که هیچ کسی نبود.. ناباورانه اطرافم رو نگاه می‎کردم و هر لحظه از ترس بیشتری لبریز می‎شدم، ترسی که می‎گفت تنها موندم و این تنهایی همین طور کش می‎اومد.. با اینکه فقط همین یه بار گم شدن رو تجربه کردم باز هم به شدت برام ترسناک بود، جدا شدن از کسایی که می‎دونستم با بودنشون برام امنیت و آرامش رو میارن..

روزهاست دارم فکر می‎کنم، به این گم شدنم تو لحظه‎ها.. و روزهایی رو دارم معکوس می‎شمرم، که می‎گه داره بیست و پنج سالم می‎شه.. که دیگه تقریبا رسیدم به اونجا که باید راه رو پیدا کرده بودم تا حالا، باید راه رو بلد می‎بودم.. و ناباورانه دارم نگاه می‎کنم، به راهی که اومدم و به راهی که پیش رومه و می‎تونم برم، و فکر می‎کنم چقدر کندتر و متفاوت از اونچه تو پنج سالگی می‎نمود رفتم..

 

 

پس نوشت: این متن رو حدودا دو هفته پیش نوشتم، نمی‎دونم دنبال چی بودم، ولی انگار باید یه چیز دیگه هم پیدا می‎کردم که به این متن اضافه کنم، که خب پیدا نکردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 17:10  توسط میناش  | 

74.

هیچ‎وقت نمی‎تونم رفتن آدم‎ها رو پیش‎بینی کنم، حتی متوجه نمی‎شم که دارن ترکم می‎کنن، جدا از اینکه رابطه در چه سطحی باشه و یا اینکه چطور پیش رفته باشه، اون لحظه‎ای که رابطه از سمت طرف مقابلم تموم می‎شه رو متوجه نمی‎شم، متوجه مشکلات می‎شم، ولی همیشه فکر می‎کنم قابل حل باشن، فکر می‎کنم اونچه داریم باارزش‎تره، دوست داشتن می‎تونه همه چیز رو حل کنه.

یادته روزی که بهت گفتم با تو دوست داشتن کافی نبوده؟ فکر کنم دارم هنوز از خودم دفاع می‎کنم در مقابل حرفی که بهت زدم.. هر روز و با همه دارم سعی می‎کنم به خودم ثابت کنم دوست داشتن می‎تونه کافی باشه، بودن آدمها اهمیت داره و بقیه چیزها رو میشه حل کرد، هرچقدر هم عجیب، هرچقدر هم دردناک، هرچقدر هم دوست نداشتنی...

امشب داشتم فکر می‎کردم ازت بپرسم.. که از کی تصمیم گرفتی نباشی؟ از کی خواستی که نباشی؟ و می‎دونی، بعد از کلی کلنجار رفتن تو ذهنم متوجه شدم که از همون روزی که گفتی ترجیح می‎دی نباشی، که کم‎دوست‎تر باشیم برات بهتره.. و من همه روزهایی که بعدش با هم بودیم، هر روزش رو، با همه وجودم دنبال راهی می‎گشتم که حس خوبی که باید داشته باشی رو بهت برگردونم، فکر می‎کردم چطور می‎تونی باز باشی، و البته طوری باشی که خودت می‎خوای و خوشحالت می‎کنه.. و حالا، بعد از این همه مدت فهمیدم، که همه اون مدت دنبال راهی بودی که چطور نباشی.. و حالا نمی‎دونم این حس دردناک‎تره یا نبودنت..

+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 1:28  توسط میناش  | 

73.

نمی دونم اون همه موش رو از کجا آورده بود، ولی هر چند ساعت یکی‎شون رو می‎ذاشت تو جعبه، در جعبه اونقدری باز بود که بی‎حرکت بودن موش بخت برگشته رو ببینم و می‎دیدم که وقتی بهش نزدیک می‎شه و سعی می‎کنه بخورش چطور می‎لرزه، ولی هیچ کار دیگه‎ای نمی‎تونست بکنه، فکر کنم بی‎حسی موضعی باعثش بود.. بعد از یکی دو بار اول که فکر می‎کردم زجه‎هام فایده‎ای داره و می‎تونم جلوش رو بگیرم، سعی می‎کردم وقتی داره موش‎ها رو می‎خوره اونجا نباشم، خودم رو به کاری مشغول می‎کردم، دورترین جای ممکن بهش، تا صدای استخونای موش رو نشنوم، که قرچ قرچ زیر دندوناش خرد می‎شد... اون بار رو بیشتر از همه یادمه، که موش ماده‎ای که تازه بچه‎دار شده بود رو براش تو جعبه گذاشته بود، با یکی از بچه‎هاش، موش کوچولو دو بند انگشت بیشتر نبود، آروم و راحت دراز کشیده بود، انگار نمی‎دونست هیچ کدوم از اینا طبیعی نیست.. فکر می‎کردم بی‎رحمی بیشتری به خرج می‎ده ولی این کار رو نکرد، اول بچه موش رو خورد، نذاشت تصوراتش تغییری کنه، از این دنیایی که تازه اومده بود توش، فقط دو بار از این ور به اون ور دهنش چرخوندش، چند تا گاز کوچولو.. و چه راحت غورتش داد...

فکر می‎کردم هیچ وقت موش‎هامون تموم نمی‎شن، باورم نمی‎شد کلونی‎شون چطور می‎تونه این همه تولید مثل داشته باشه، توی رنگ‎ها گیر افتاده بودم، یه گوشه نشسته بودم و خودم رو بغل کرده بودم، سعی می‎کردم بیشتر و بیشتر تو خودم فرو برم.. کاش راهی برای فراموشیش بود.. هیچ صدایی نمی‎شنیدم، جز صدای خرد شدن استخوناشون، صدای جیر جیر ضعیفشون، وقتی هنوز فکر می‎کردن راه نجاتی هست.. چشمامو از ترس بسته بودم..

چند بار پلک زدم تا باورم شد چیزی که می‎بینم وجود خارجی داره، اردلان روی سرم بود، تکونم داده بود شاید.. چه حس خوبی بود، دیدن رنگی جز قرمز و مشکی، نور سفیدی که از پنجره به سقف می‎خورد و منعکس می‎شد همون قدر که چشمم رو می‎زد خوشحالم می‎کرد.. بالاخره صداش رو هم شنیدم، باید بیدار شی دیگه، داره دیر میشه.. رفت، که برام قهوه درست کنه.. می‎دونه قهوه زیاد تلخ دوست ندارم‎ها، ولی یه لیوان پر قهوه غلیظ دستم داد، گفت می‎دونه دوسش ندارم ولی لازمه، حالم رو جا میاره.. توی ماگ قرمزم ریخته بود قهوه رو.. ماگ دوست داشتی و آشنام ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مهر1393ساعت 15:29  توسط میناش  | 

72. از این‎گونه رفتن‎ها

نشسته بودیم تو بالکن خونه جدید، چه خوب که بالاخره اومدی پیشم، دلم برات خیلی تنگ شده بودا.. همه وجودم پر از شادی حضورت بود، همش فکر می‎کردم نکنه دارم خواب می‎بینم.. تو پوست خودم جا نمی‎شدم، توی چاردیواری خونه حتی... صحبت کردیم، از این روزهایی که نبودی، از جای خالیت، از اینکه چه کارایی کردی، چقدر خوب بود که باز هم بودی، حس متفاوتی بود، مثل قبل نبودی البته، ولی بودی.. شاید یه روز باشی دوباره..

یادم نمیاد چقدر صحبت کردیم، چقدر بودنت خوب بود، ساعت ها صحبت کردیم، دیروقت شده بود.. همچنان تو بالکن بودیم و مشغول صحبت؛ خم شدی سیگار رو برداری، اومدم شوخی همیشگی حول دادن از ارتفاع رو بکنم ولی انگار خیلی بیشتر از اونچه که فکر می‎کردم سبک نشسته بودی، منم محکم‎تر از معمول حولت دادم، باورم نمی‎شد، افتادی... افتااااااااااادی....

نمی‎دونم چقدر گذشت، چند لحظه بود یا کلی، ناباورانه مسیر افتادنت رو نگاه می‎کردم، مسیری که پشتت از دستم جدا شد و ازم دور شد، که تالاپی افتادی کف حیاط.. آروم و بی‎صدا کف حیاط دراز کشیده بودی.. داشتم فکر می‎کردم کاش خواب بود الان، کاش الان از خواب می‎پریدم، کاش با صدای زمین خوردنت همه چیز تموم می‎شد، تو تختم عرق کرده و ناراحت بیدار می‎شدم، ولی خوابی در کار نبود، افتاده بودی از بالکن پایین، واقعا افتاده بودی... واقعا؟ واقعا افتادی.. به خودم اومدم و شروع کردم به دویدن، پله ها رو دو تا یکی دویدم، انگار هزارتا پله رو اومدم، بالاخره رسیدم به طبقه اول، شروع کردم با مشت به در کوبیدن، نمی‎دونستم کدوم واحد به حیاط دسترسی داره پس به هر دو در می‎کوبیدم، بالاخره یه نفر در رو باز کرد، با موهایی آشفته و صورتی هراسناک، گفتم دوستم، حیاط.. و ناباورانه تلاش می‎کردم جمله ای بسازم که دردم رو بیان کنه، از تقلای بیهودم متوجه شد که باید در رو باز کنه و بذاره بیام داخل، دویدم سمت جایی که حیاط بود، بالاخره فهمید و اومد از پشت پرده در رو باز کرد، رسیدم بهت.. نمی‎دونستم چی کار کنم، نزدیک‎تر شدم، پیشت نشستم و دستت رو گرفتم، نگاهم کردی، به سردی، ولی نگاهت اونجا بود، خودت بودی، نمی‎دونستم چی کار کنم، ناخودآگاه کنارت دراز کشیده بودم و نوازشت می‎کردم، اشکهام دیدم رو مختل کرده بودن، تار می‎دیدمت، هر چند ثانیه یه بار با عجله اشکهام رو پاک می‎کردم و باز سعی می‎کردم بهت نزدیک شم، با صدای روناک به خودم اومدم، که مینا، بیا اینور، مینااااا.. چقدر آدم تو حیاط بود، انگار آمبولانس اومده بود، گذاشتنت روی برانکارد و بردنت، و من در ناباورانه رفتنت رو نگاه کردم، حس می‎کردم از خودم خالی شدم.. از همه چیز..

یادم نمی‎آد چند ساعت طول کشید، تا دکترا گفتن خوبی، که خوب می‎شی یه روزی، و حس خودم که دیگه خودم نبودم، منتظر بودم حالت بهتر شه، ولی نمی‎شد انگار، اون روز هم مثل هر روز توی سالن انتظار منتظر بودم، ارسلان و روناک اومدن جلو، بقیه هم بودن انگار، پچ پچ می‎کردن، انگار یه اتفاق بد افتاده بود، اومدن جلو و پرسیدن بهتر نیست بریم خونه؟ گفتم نه، باید منتظر بمونم، گفتن نمی‎خوای منو فعلن ببینی، که باید بهت فرصت بدم، که وقتی حالت بهتر شه می‎تونم ببینمت احتمالا، ولی آخه... آخه، چطور بفهمم حالت کی بهتر شده؟ گفتن خبر می‎گیرن ازت، روناک گفت خودش هر روز بهت سر میزنه، که هر وقت آمادگیشو داشتی ازت می پرسه.. واقعن باید قبول می کردم؟ که برم؟ که منتظر نمونم دیگه؟ شاید...

روناک گفت از بیمارستان مرخص شدی، خونه‎ای.. حالا میرفتی فیزیوتراپی، چون بدنت قوی بوده، خیلی راحت داشتی راه می‎افتادی، روناک می‎گفت، ولی مطمئن بودم، که درست میگه، یادمه چطور بودی.. حس می‎کردم کم‎کم داره یادم میره، ولی نمی‎رفت، چطور ممکن بود؟ یه روز می‎بخشیدی من رو، غوره ات رو می‎بخشیدی، می‎دونستی همیشه اذیتت می‎کنم، می‎دونستی، ولی انتخاب کرده بودی بمونی، که تا همیشه بمونی و منتظر اون روز می‎مونم، که باشی باز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 1:52  توسط میناش  | 

71.

امشب بعد از مدت‎ها احساس تنهایی عمیقی کردم، دلم پر از حرف بود ولی هیچ کسی رو نمی‎تونستم پیدا کنم که بتونم باهاش حرف بزنم.. مدتی نادیده‎اش گرفتم.. خودم رو مشغول کردم ولی کمی بعد فکر کردم و هی فکر کردم.. بالاخره باید می‎تونستم یه نفری پیدا کنم پس ذهنم.. ولی کسی نبود.. ترسیدم از خودم، از تنهاییم، از آدمای دور و برم و لحظاتم، که اینطور دارن سپری میشن، با این زاویه با آدم‎ها..

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 2:17  توسط میناش  | 

مطالب قدیمی‌تر